سر درکشیدن
مترادفها
رسیدن، دستیابی، رسیدن به
متضادها
سر در نیاوردن، نفهمیدن
لغت نامه دهخدا
سر درکشیدن. [ س َ دَ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) ناپدید شدن. غایب شدن. پنهان گشتن:
مدتی گشت ناپدید از ما
سر چو سیمرغ درکشید از ما.نظامی.
فرهنگ فارسی
ناپدید شدن غایب شدن پنهان گشتن.