لغت نامه دهخدا
سازمندی. [ م َ ] ( حامص مرکب ) سازمند بودن. ساختگی. آراستگی. بسامانی. || عدت. تجهیز. ساز و برگ داشتن:
بدین سازمندی جهانگیرشاه
برافروخت رایت ز ماهی به ماه.نظامی.
سازمندی. [ م َ ] ( حامص مرکب ) سازمند بودن. ساختگی. آراستگی. بسامانی. || عدت. تجهیز. ساز و برگ داشتن:
بدین سازمندی جهانگیرشاه
برافروخت رایت ز ماهی به ماه.نظامی.
۱. سازمند بودن.
۲. (اسم ) [قدیمی] تجهیزات.
۱ - سازمند بودن ساختگی آراستگی. ۲ - عدت تجهیز.