زلحلحه

مترادف‌ها

سست شدن، لغزش

متضادها

استواری، ثبات، پایداری

لغت نامه دهخدا

( زلحلحة ) زلحلحة. [ زَ ل َ ل َ ح َ ] ( ع ص، اِ ) نان تنک. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || کاسه فراخ و نزدیک تک. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). کاسه فراخ. ( از اقرب الموارد ).

کلمات مرتبط