زبونگیری کردن

مترادف‌ها

ساکت کردن، دهان بستن

لغت نامه دهخدا

زبونگیری کردن. [ زَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) عاجزچزانی کردن. از آزار افتادگان روی گردان نبودن. رجوع به زبونگیر و زبونگیری شود.

کلمات مرتبط