خیره گردیدن

مترادف‌ها

زل زدن، چشم دوختن، مبهوت شدن، مات شدن

لغت نامه دهخدا

خیره گردیدن. [ رَ / رِ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) حیران گشتن. پریشان خاطر شدن. خیره شدن. متحیر شدن. بشگفت و تحیر افتادن:
درنگر تا طیره گردد سروبن
برگذر تا خیره گردد نسترن.سعدی. || پررو شدن. شوخ چشم شدن. گستاخ و دلیر شدن. بی آزرم و بی شرم شدن:
بگفتا نیکمردی کن نه چندان
که گردد خیره گرگ تیز دندان.سعدی.فرزانه رضای نفس رعنا نکند
تا خیره نگردد و تمنا نکند.سعدی ( رباعیات ).

فرهنگ فارسی

حیران گشتن پریشان خاطر شدن

جمله سازی با خیره گردیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 کودک با دقت و تعجب به پرواز پرندگانی که از بالای سرش عبور می‌کردند خیره گردید و برای مدتی طولانی توانایی حرکت کردن خود را از دست داد.

💡 در آن لحظه حساس، تماشاگران با هیجان و حیرت به اجرای شگفت‌انگیز نوازنده پیانو خیره گردیدند و سکوت مطلق بر فضای سالن کنسرت حاکم شده بود.

💡 من گاهی اوقات به منظره بی‌کران اقیانوس در هنگام غروب خورشید خیره می‌گردم تا آرامش درونی خود را پیدا کرده و از فشارهای روزمره زندگی رها شوم.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران