خپیدن
متضادها
پدیدار شدن، نمایان شدن، آشکار شدن، ظاهر شدن
لغت نامه دهخدا
خپیدن. [ خ َ دَ ] ( مص ) خمیده شدن. کج گشتن. ( ناظم الاطباء ). خمیدن. ( آنندراج ).
فرهنگ معین
(خَ دَ ) (مص ل. ) خفه شدن.
ویکی واژه
خفه شدن.
جمله سازی با خپیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 او پس از یک روز بسیار طولانی و پر از فعالیت، تصمیم گرفت برای خپیدن در گوشهای دنج از اتاق، تمام هیاهوی بیرون را نشنیده بگیرد.
💡 هدف او این بود که در سکوت مطلق و میان طبیعت بکر، خپیدن و استراحت کردن را برای رسیدن به آرامش روح خود تجربه نماید.
💡 هیچ چیز برای او لذتبخشتر از این نبود که پس از طی کردن کوههای بلند، برای خپیدن و استراحت کردن، در میان چمنهای تازه دراز بکشد.