حیصل
مترادفها
حوصله، طاقت، توان، ظرفیت
لغت نامه دهخدا
حیصل. [ ح َ ص َ ] ( ع اِ ) بادنجان. ( تاج العروس ) ( ناظم الاطباء ) ( بحر الجواهر ) ( آنندراج ) ( نشوءاللغة ). بلغت اهل مغرب بادنجان را گویند. ( برهان قاطع ).
فرهنگ فارسی
بادنجان.
حوصله، طاقت، توان، ظرفیت
حیصل. [ ح َ ص َ ] ( ع اِ ) بادنجان. ( تاج العروس ) ( ناظم الاطباء ) ( بحر الجواهر ) ( آنندراج ) ( نشوءاللغة ). بلغت اهل مغرب بادنجان را گویند. ( برهان قاطع ).
بادنجان.