جایمند
مترادفها
ماندگار، باقی، ماندنی
متضادها
رفتن، کوچ کردن، جابجا شدن، رخت بربستن
لغت نامه دهخدا
جایمند. [ م َ ] ( ص مرکب ) کاهل. تنبل. هیچ کاره. ( برهان ) ( آنندراج ). سست. بی کار. معطل. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
تنبل، کاهل، بیکاره.
ماندگار، باقی، ماندنی
رفتن، کوچ کردن، جابجا شدن، رخت بربستن
جایمند. [ م َ ] ( ص مرکب ) کاهل. تنبل. هیچ کاره. ( برهان ) ( آنندراج ). سست. بی کار. معطل. ( ناظم الاطباء ).
تنبل، کاهل، بیکاره.