لغت نامه دهخدا
بهور. [ ب ُ ] ( اِ ) چشم باشد که بعربی عین گویند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( از ناظم الاطباء ). || نگاه که بعربی نظر خوانند، و به این معنی نهور نیز آمده است. ( برهان ) ( از آنندراج ) ( انجمن آرا ). نگاه و نظر. ( ناظم الاطباء ). رجوع به بهون شود.
بهور. [ ب َ وَ ] ( ع اِ ) شیر بیشه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از ذیل اقرب الموارد ).
بهور. [ ب ُ ] ( ع مص ) روشن شدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). روشن شدن و روشن کردن خورشید. ( از اقرب الموارد ). || خوشنما نمودن. || غلبه کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). برتر شدن از یاران. ( از اقرب الموارد ). || افزون آمدن روشنی ماه برفروغ دیگر ستارگان. ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ).
بهور. [ ] ( اِخ ) دهی از دهستان ایوانکی است که در شهرستان دماوند واقع است. 150 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1 ).