بازمانستن
مترادفها
ماندن، باقی ماندن
متضادها
رفتن، از بین رفتن
لغت نامه دهخدا
بازمانستن. [ ن ِ ت َ ] ( مص مرکب ) مانستن. شباهت داشتن:
بلبل عرشند سخن پروران
باز چه مانند به آن دیگران.نظامی.
جمله سازی با بازمانستن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در میان ویرانههای قدیمی شهر، تنها چند بنای بسیار کوچک توانستهاند از چنگال زمان و بلایای طبیعی برای قرنها بازمانستن و خود را حفظ کنند.
💡 بازمانستن از شرایط بسیار سخت و بحرانهای اقتصادی، نیازمند مدیریت صحیح منابع و داشتن صبر و استقامت بسیار زیاد در شرایط بحرانی است.
💡 تنها چند نفر از ساکنان آن روستای دورافتاده موفق شدند پس از وقوع آن طوفان سهمگین، به سلامت از حادثه بازمانستن پیدا کنند.