ایستیدن

مترادف‌ها

ایستادن

متضادها

نشستن، خوابیدن، حرکت کردن

لغت نامه دهخدا

ایستیدن. [ دَ ] ( مص ) ایستادن و آغاز نمودن. ( آنندراج ). ایستادن و آغاز کردن. ( ناظم الاطباء ). ایستادن. ( فرهنگ فارسی معین ): المواکبه؛ برکاری ایستیدن. ( تاج المصادر بیهقی ). المواقفه؛ با کسی در جنگ بایستیدن و با کسی در چیزی فروایستیدن در معاملتی. ( تاج المصادر بیهقی ).

فرهنگ عمید

= ایستادن

فرهنگ فارسی

(مصدر ) ایستادن.

جمله سازی با ایستیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ایستیدن در برابر بی‌عدالتی و دفاع از حقوق کسانی که توانایی بیان حقیقت را ندارند، از والاترین ویژگی‌های اخلاقی است که هر انسانی باید در زندگی خود سعی کند.

💡 بسیاری از گردشگران برای تماشای منظره خیره‌کننده کوه‌های پوشیده از برف، ساعت‌ها در کنار جاده ایستیدن را ترجیح می‌دهند تا از زیبایی‌های بی‌نظیر طبیعت لذت کافی ببرند.

💡 ایستیدن بر روی سکوی افتخار پس از سال‌ها تلاش بی‌وقفه و سخت، تجربه‌ای است که هیچ چیز در دنیا نمی‌تواند لذت و شیرینی آن را با هیچ چیز دیگری جایگزین کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران