احماق
مترادفها
احمقها، نادانها، ابلهها
متضادها
عاقلان، خردمندان
لغت نامه دهخدا
احماق. [ اِ ] ( ع مص ) گول یافتن. احمق یافتن. ( تاج المصادر ) ( زوزنی ). || بچگان احمق زادن. ( منتهی الارب ). احمق زادن. ( تاج المصادر ).
فرهنگ فارسی
گول یافتن احمق یافتن
جمله سازی با احماق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در متون فلسفی و اخلاقی، گاهی از واژه احماق برای توصیف افرادی استفاده میشود که فاقد درک عمیق از مفاهیم پیچیده زندگی هستند.
💡 نباید اجازه داد که تصمیمات ناشیانه و رفتارهای احماق، روند پیشرفت یک جامعه را به سمت عقب و فروپاشی اجتماعی سوق دهد.
💡 نویسنده در کتاب جدید خود به بررسی روانشناختی رفتار احماق و دلایل ناتوانی آنها در تشخیص درست و غلط در موقعیتهای دشوار پرداخته است.