لغت نامه دهخدا
بامبول زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) در تداول عامه، حقه زدن. ( فرهنگ لغات عامیانه جمالزاده ). حقه سوار کردن. شیوه زدن. تقلب کردن. کارهای ناروا و دغل و نهانی کردن. کلک زدن: فلان بامبول زن غریبی است؛ سخت حقه باز است. ( از فرهنگ نظام ).
بامبول زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) در تداول عامه، حقه زدن. ( فرهنگ لغات عامیانه جمالزاده ). حقه سوار کردن. شیوه زدن. تقلب کردن. کارهای ناروا و دغل و نهانی کردن. کلک زدن: فلان بامبول زن غریبی است؛ سخت حقه باز است. ( از فرهنگ نظام ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نفسی بی تو نیارم زدن ای جان گرچه نکنی یاد من خسته به عمری نفسی
💡 دم از لعلش زدن محض پشیمانی است نادانی همین کافی است باشد نسبتی با روی دلدارش
💡 بر یاد رخش چون رود از دیده من آب صد باغ توان داد به یک چشم زدن آب
💡 در آب دیده دو صد نقش می نماید عشق بر آب نقش زدن کار عشق مکارست
💡 دم مزن با هر که او بیگانه باشد از علی گر نفس خواهی زدن با آشنا باید زدن