درهم فتادن

لغت نامه دهخدا

درهم فتادن. [ دَ هََ ف ِ دَ ] ( مص مرکب ) درهم افتادن. در هرج و مرج افتادن و پریشان شدن. ( از ناظم الاطباء ). || بهم برآمدن. درهم آویختن. جنگ کردن به ریشاریش. بهم تاختن: خواست تا دیگر بار زخمی زند لشکر درهم فتادند و غلبه و ازدحام فریقین مانع شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
تو گفتی خروسان شاطر به جنگ
فتادند درهم به منقار و چنگ.سعدی.و رجوع به درهم افتادن شود.

فرهنگ فارسی

درهم افتادن بهم بر آمدن

جمله سازی با درهم فتادن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز می به آب فتادن مرا زیان دارد شکسته رنگی من بار زعفران دارد

💡 همین که بیم فتادن نباشد اقبال است به چشم کم منگر پستی مراتب را

💡 مجنون، که بدید نامهٔ دوست می‌خواست برون فتادن از پوست

💡 چون قوت دل از مطبخ سودای تو باشد باید به میان رفتن و در لوت فتادن

💡 اگر چه کعبه مقصد نصیب هر دل نیست ز پا فتادن این راه، کم ز منزل نیست

💡 یکسره بر خواستن از هر دو کون بر قدم دوست فتادن خوش است

کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز