لغت نامه دهخدا
( نشمة ) نشمة. [ ن َ ش ِ م َ ] ( ع ص ) دست بویناک از چربش و جز آن. ( آنندراج ). یدی نشمة؛ دست من بویناک است از چربش و جزآن. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). || تأنیث نشم است. ( ناظم الاطباء ). رجوع به نَشِم شود.
( نشمة ) نشمة. [ ن َ ش ِ م َ ] ( ع ص ) دست بویناک از چربش و جز آن. ( آنندراج ). یدی نشمة؛ دست من بویناک است از چربش و جزآن. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). || تأنیث نشم است. ( ناظم الاطباء ). رجوع به نَشِم شود.
(نَ مِ ) (ص. ) (عا. ) زن بدکاره، روسپی.
(اسم ) گیاهی است از تیره اسفناجیان و از دسته اشنان ها که بصورت درختچه ایست و کوبیده ریشه اش مانند چوبک بمصرف شستشوی البسه میرسد باقل سعران دار چوغان طریط.
دست بویناک از چربش و جز آن. یدی نشمه دست من بویناک است از چربش و جز آن.
(عا.)
زن بدکاره، روسپی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شارل بودلر، شاعر، یکی از منتقدان معاصر ژرژ ساند بود و دربارهٔ او گفته بود: «او احمق و چاق و وراج است. ایدههای اخلاقی او عمق و ظرافت افکار فراشها و نشمهها را دارد… این واقعیت که مردانی پیدا میشوند که دل به این روسپی ببندند، نشان میدهد مردان این نسل تاچه حد ذلیل و خوار شدهاند.»