فغان براوردن

لغت نامه دهخدا

( فغان برآوردن ) فغان برآوردن. [ ف َ ب َ وَ دَ ] ( مص مرکب ) فریاد کسی را بلند کردن:
خاقانی این سخن گفت اورا زبان فروبست
تا ناگهی نباید کز تو فغان برآرد.خاقانی. || فریاد زدن. ناله کردن.فریاد برآوردن:
مرغان چمن فغان برآرند
گر فرقت نوبهار گویم.سعدی.

جمله سازی با فغان براوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شد ناخن خیال تو مضراب جان چنان کاوتار من کنند فغان همچو تارها

💡 فغان سینه ز داغ تو رو به گردون برد سرشک دیده ز تاب تو ره به هامون کرد

💡 خالی نگذاری سر تابوت فغانی ای نخل خرامان، سخنی گفتم و رفتم

💡 چون نباید به چمن نعره‌زنان بلبل مست از گل افتاد جدا ز آن به فغان می‌آید

💡 دلا ز چنگ برآمد فغان به محفل‌ها که دل کنید ز می لعل حل مشکل‌ها

💡 چو از دیده‌گه دیده‌بانش بدید سوی زابلستان فغان برکشید

اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز