لغت نامه دهخدا
سنبله زر. [ سُم ْ ب ُ ل َ / ل ِ ی ِ زَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از منقل و آتش و آتشدان. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ):
سرد است سخت سنبله زر بخرمن آر
تا سستیی بعقرب سرما برافکند.خاقانی.رجوع به سنبل زر شود.
سنبله زر. [ سُم ْ ب ُ ل َ / ل ِ ی ِ زَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از منقل و آتش و آتشدان. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ):
سرد است سخت سنبله زر بخرمن آر
تا سستیی بعقرب سرما برافکند.خاقانی.رجوع به سنبل زر شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کاشتر و اسب من از دیروز باز از کاه و جو جز که راه کهکشان و سنبله گردون نداشت
💡 زنى به نزد خوابگزارى آمد و گفت: به خواب ديدم كه سنبله گندمى از سر انگشتانمروييده است. و او گفت: اى فلان ! از نخ ريسى گذران مى كنى ؟ گفت: آرى
💡 گر بپیچد جعد او بر سیم غلطد سنبله ور بتابد زلف او بر لاله گردد صولجان
💡 سرو سوسن را همیگوید زبان را برگشا سنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن
💡 غمزه زنان چو بگذری سنبله موی و مه قفا روی بتان قفا شود پیش صفای روی تو
💡 تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتاب آسمان حیران بماند از اشک چون پروین من