زاغ زرع
لغت نامه دهخدا
زاغ زرع. [ غ ِ زَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) زاغ بزرگ را غداف و زاغ کوچک را زاغ و زاغ الزرع نیز خوانند. مأکول اللحم است. گویند زیادت از هزار سال عمر یابد. با بوم دشمنی دارد و همه مرغی چون بچه را بزرگ کند از پیش خود براند الا غداف که پیوسته رعایت کند. پر غداف سوخته و سوده بر اندام طلا کند موی رویاند. چشم غداف و بوم در میان جمع بسوزانند در میانشان عداوتی افتد که هرگز بصلاح نیاید. دلش خشک کرده و سوده بخورند چند روز بر تشنگی صابر باشند. زهره اش با زهره خروس خلط کرده در عسل آمیزند و اکتحال کنند تاریکی چشم ببرد. و خضاب را بغایت نیکو است. گوشت و حوصله اش خشک کرده و سوده با عسل آمیخته سه روز هر روز سه قیراط بخورند بهق زایل کند و نزول آب چشم بازدارد. شحمش به روغن گل آمیخته در رخ مالند هر حاجت که از سلطان خواهد روا بود. خونش خشک کرده بواسیر و نواصیر را مفید است. ذرقش بر موضع طحال طلا کنند صحت دهد. ( نزهة القلوب مقاله اول چ لیدن ).
فرهنگ فارسی
زاغ بزرگ را غداف و زاغ کوچک را زاغ و زاغ الزرع نیز خوانند
جمله سازی با زاغ زرع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بازی و پرده بر رخ خورشید بستهای زاغی و شاهباز به شهپر نهفتهای
💡 زاغ باز آمد به باغ و احتساب اندر گرفت عندلیب از بیم او نه بم همی سازد نه زیر
💡 یکی شد تا به کویت بانگ زاغ و نغمهٔ بلبل گلستان سر کوی تو با زاغ و زغن مانده
💡 اينها واقعياتى بود كه پيامبر مشاهده كرده (و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود وتصورات باطل را در لباس حق نديد) (ما زاغ البصر و ما طغى ).
💡 بسکه رنگین است گلشن، مینماید در نظر همچو داغ لاله، زاغان در میان گلستان