لغت نامه دهخدا
روشناس شدن. [ ش ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) معروف و مشهور شدن. شناخته شدن. روشناس گردیدن. رجوع به روشناس و روشناس گردیدن شود.
روشناس شدن. [ ش ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) معروف و مشهور شدن. شناخته شدن. روشناس گردیدن. رجوع به روشناس و روشناس گردیدن شود.
معروف و مشهور شدن. شناخته شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حربا نکرد روی به محراب آفتاب در خاک نقش پای تو تا روشناس شد
💡 همه جانب قدم مرحلهپیما دارم روشناس غم عشقم، همهجا جا دارم
💡 شاهی به سوز عشق تو شد روشناس شهر داغ سگان بود ز برای نشانئی
💡 نه روشناس نظر نه به حرف دل نزدیک نه لفظ اوست به طبع آشنا و نه مضمون
💡 چشمت بساحری شده در شهر روشناس زلفت بدلبری ز جهان بر سر آمده