حسن فیضی
لغت نامه دهخدا
حسن فیضی. [ ح َ س َ ف َ ] ( اِخ ) رجوع به حسن سیم کش زاده شود.
جمله سازی با حسن فیضی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر آن فیضی که میریزد ز گردون در اینجا خاک دارد بیچه و چون
💡 میراب زندگی ز حیات ابد نیافت فیضی که من ز چشم گهربار یافتم
💡 ناچار فیضی از کف صدر جهان برد ورنه نباشد این همه در در یسار چشم
💡 درمان دماغ و دل مخمور سلیم است آن نشأه ی فیضی که به جام مل صبح است
💡 بازم نفس به لجه فیضی شناورست کش کمترین صدف شرف هفت گوهرست
💡 عاشق ز رفتن دل بیتاب میبرد فیضی که خاک از آمدن آب میبرد