لغت نامه دهخدا
تار کرباس. [ رِ ک َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) ریسمانی که در بافتن کرباس در طول قرار گیرد. تانه که نقیض پود است. رجوع به تار و تارجامه شود.
تار کرباس. [ رِ ک َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) ریسمانی که در بافتن کرباس در طول قرار گیرد. تانه که نقیض پود است. رجوع به تار و تارجامه شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زرگر بغدادی نقاشی رنگ روغن اثر کمالالملک است. این اثر بر روی کرباس و در سال ۱۲۸۰ خورشیدی کشیده شدهاست.
💡 او زبون شد جرم این کرباس چیست آنک او مغلوب غالب نیست کیست
💡 ریخت به هم یکتنه میسره بر میمنه قلب سپه را درید، یکسره کرباس وار
💡 خام شوکن که بیابی تو ثبات از کرباس سخن پخته پرداخته از من بشنو
💡 چو گز بچوب در آید بمعرض کرباس قیاس کار زاستاد کیریا مزدور