گوهرکش

لغت نامه دهخدا

گوهرکش. [ گ َ / گُو هََ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) کشنده گوهر. حامل گوهر:
نشسته به هر گوشه گوهرکشی
برانگیخته آبی از آتشی.نظامی.گشاد از گوش گوهرکش بسی لعل
سم شبدیزرا کرد آتشین نعل.نظامی.چار گوهر ز گوش گوهرکش
برگشاد آن نگار حوراوش.نظامی. || دارای گوهر. که در آن یا بر آن گوهر باشد. || ( اِ مرکب ) دست برنجن و دستبند مرصع را گویند. ( از برهان قاطع ) ( از انجمن آرا ) ( از جهانگیری ) ( از بهار عجم ) ( از آنندراج ) ( از فرهنگ شعوری ) ( ناظم الاطباء ):
ز بهر ساعد شاخ ابر ساخت گوهرکش
که قطره در خوشاب است و سبزه شبه دوال.رفیع لنبانی ( از فرهنگ رشیدی ).

جمله سازی با گوهرکش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به ایران زیور اندرکش ز خاک تیره گوهرکش سر روشندلان برکش‌، بن اهریمنان برکن

💡 گشاد از گوش گوهرکش بسی لعل سم شبدیز را کرد آتشین‌نعل

هیت یعنی چه؟
هیت یعنی چه؟
مهر امیز یعنی چه؟
مهر امیز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز