لغت نامه دهخدا
گداروی. [ گ َ / گ ِ ] ( ص مرکب ) گدامنش. گداصفت. گدارو:
اسکاف گه بروی گداروی پیر خنگ
بی سنگ غر زنی که سرت باد زیر سنگ.سوزنی.زآن گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بر ایشان شد فراز.مولوی.
گداروی. [ گ َ / گ ِ ] ( ص مرکب ) گدامنش. گداصفت. گدارو:
اسکاف گه بروی گداروی پیر خنگ
بی سنگ غر زنی که سرت باد زیر سنگ.سوزنی.زآن گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بر ایشان شد فراز.مولوی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من کیسهها می دوختم در حرص زر می سوختم ترک گدارویی کنم چون گنج دیدم در کمین
💡 صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود در پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود
💡 ای جانِ جانِ جانِ جان، ما نامدیم از بهر نان برجَه گدارویی مکن، در بزم سلطان ساقیا