کور دلی

لغت نامه دهخدا

کوردلی. [ دِ ] ( حامص مرکب ) کورباطنی. ( فرهنگ فارسی معین ). کوردل بودن:
زی گوهر باقی نکند هیچکسی قصد
کز کفوردلی شیفته بر دار فنااند.ناصرخسرو.رجوع به کوردل، کورباطن و کورباطنی شود.

فرهنگ فارسی

کند فهمی کم هوشی.

جمله سازی با کور دلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در کور دلی اگرچه بی انبازم جمله چشمم به راه لطفش بازم

💡 کو، کور دلی که بر دل از عشقت مانند سگ استخوان نمی‌خواهد

💡 یافت شدن جسدی مومیایی در مکانی که مقبره رضاشاه بود و خلخالی به کور دلی و با صرف میلیون‌ها «ویرانش» کرد، آن‌هم در زمانی که در تظاهرات ضد رژیم شعارهایی به نفع رضاشاه داده شد، هم کابوس رژیم است و هم موید این واقعیت که تاریخ را مستبدان به زور و تزویر، یا بیل و بولدزر، نمی‌نویسند.

💡 انوار فرشته از فلک میتابد جز کور دلی بر عدمش نشتابد

💡 شش‌جهت آینهٔ عرض صواب است اما چشمت از کور دلی سهو خطا می‌بیند

الفت یعنی چه؟
الفت یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز