لغت نامه دهخدا
کنیش. [ ک ُ ] ( اِمص ) کردار است، خواه کردار نیک باشد خواه کردار بد. ( برهان ) ( آنندراج ). کنش و کردار خواه بد باشد و یا نیک. ( ناظم الاطباء ). کنش.با بخشش = بخشیش مقایسه شود. ( فرهنگ فارسی معین ).
کنیش. [ ک ُ ] ( اِمص ) کردار است، خواه کردار نیک باشد خواه کردار بد. ( برهان ) ( آنندراج ). کنش و کردار خواه بد باشد و یا نیک. ( ناظم الاطباء ). کنش.با بخشش = بخشیش مقایسه شود. ( فرهنگ فارسی معین ).
( اسم ) ۱ - معبد یهودان ( خصوصا ). ۲ - عبادتگاه کافران ( عموما ): تنها نه منم خان. دل بتکده کرده در هر قدمی صومعه ای هست و کنشتی. ( حافظ )
کنیش ( انگلیسی: Knish ) ترکیبی از خمیر آرد و سیب زمینی می باشد که درون آن را با میوه های پخته شده، حریرهٔ سیب زمینی و پیاز یا جگر خرد شده یا پنیر، پر می کنند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کم نگردد توکم کنیش بهعمد چون که بر دیده برنهی استار
💡 هر آنکو دید رویت همچو حلّاج کنیش اندر بلای عشق آماج
💡 گفتم هوا به مرکب خاکی توان گذشت؟ گفتا توان اگر به ریاضت کنیش رام
💡 خرد ز بهر کمال و کنیش آلت مال چو ابلهان به ترازوی زر سفال مسنج
💡 خواهم که بدین شرف تو هم نیز ممتاز کنیش ز اهل تمییز
💡 نیست به عالم تنی که محرم عشق است گر به وفا ذم کنیش کارگر آید