پیر کردن
متضادها
جوان کردن
لغت نامه دهخدا
پیر کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بسالخوردگی رساندن. فرتوت و کهنسال گردانیدن. اشابة. تشییب:
تا آن جوان تیز قوی را چو جادوان
این چرخ تیز گرد چنین کرد کند و پیر.ناصرخسرو.چه تدبیر از پی تدبیر کردن
نخواهم خویشتن را پیر کردن.نظامی.داغ فرزند مرا پیر کرد، فرتوت ساخت.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) فرتوت ساختن کهنسال گردانیدن بسالخوردگی رسانیدن: چه تدبیر از پی تدبیر کردن نخواهم خویشتن را پیر کردن. ( نظامی )
جمله سازی با پیر کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کیرکس ریویوز نقد تحسینآمیزی بر رمان نوشت: «برگ برنده پچت در این رمان، مشاهدات زیرکانه در مورد ذات بشر است که به سادگیِ تمام بیان میشوند. او بار دیگر ثابت میکند که در تصویر کردن شخصیتهایش طی چندین دهه و پیر کردن آنها استاد است. در این داستان، تنها چیزی که عوض نمیشود خانه است. وقتی کتاب را میبندید احساس میکنید که میتوانید پشت فرمان بنشینید و به الکینز پارک بروید و آنجا را به چشم ببینید.»
💡 بس است این کار بیتدبیر کردن جوانان را به حسرت پیر کردن