منوقان

لغت نامه دهخدا

منوقان. [ م َ ] ( اِخ ) منوغان. منوجان. منوکان. شهری است به کرمان: سلطان بایزید را جهت اموال هرموز به طرف منوقان روانه کرد. ( تاریخ گزیده ص 741 ). رجوع به منوکان شود.

جمله سازی با منوقان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 منوقان خود، در دو سوی درهٔ خشک کلان جای دارد که یکی گویین و دیگری زامان نام دارد و در میان آن دو دژ جامعی همانند هست.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران