لغت نامه دهخدا
داغ داشتن. [ ت َ ] ( مص مرکب ) نشان داشتن. علامت داشتن:
ناگزران دل است نوبت غم داشتن
جبهت آمال را داغ عدم داشتن.خاقانی.- داغ بر جبهه و پیشانی داشتن؛ پینه بسته بودن پیشانی از عبادت و سجده بسیار.
|| دارای اثرداغ بر اندام بودن به نشانه ملکیت یا تعلق داشتن بکسی:
گفتی سگ من چه داغ دارد
آن داغ که از نخست کردی.خاقانی.گفت بنگر تا داغ که دارد؟ گفت داغ امیر دارد. || مصاب بودن بمرگ عزیزی یا فرزندی.