لغت نامه دهخدا
گدازان کردن. [ گ ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ذوب کردن چیزی را. حل کردن چیزی را. نیست کردن چیزی را:
صورت سرکش گدازان کن ز رنج
تا ببینی زیر آن وحدت چو گنج.مولوی ( مثنوی چ علاءالدوله ص 18 س 15 ).
گدازان کردن. [ گ ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ذوب کردن چیزی را. حل کردن چیزی را. نیست کردن چیزی را:
صورت سرکش گدازان کن ز رنج
تا ببینی زیر آن وحدت چو گنج.مولوی ( مثنوی چ علاءالدوله ص 18 س 15 ).
( مصدر ) ذوب کردن حل کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گدازان شد تنم از بیم و امید چو برف کوهسار از تاب خورشید
💡 چون باد به کوی دوست تازان می باش در آتش عشق او گدازان می باش
💡 فرو گفت با او سخنهای تیز گدازانتر از آتش رستخیز
💡 فتاد از بیکسی آتش بجانش گدازان گشت مغز استخوانش
💡 مرا چون شمع سوزان و گدازان سر شب تا سحر دارد نگاهش
💡 دل آزردهٔ شام هجر تو چون شمع به هر جا نشیند، گدازان نشیند