لغت نامه دهخدا
گداز دادن. [ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) ذوب کردن. آب کردن:
گداز ازآتش عشق تو دادم آنچنان تن را
که چشم مو برون آورده کردم طوق گردن را.میرزا معز فطرت ( از آنندراج ).
گداز دادن. [ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) ذوب کردن. آب کردن:
گداز ازآتش عشق تو دادم آنچنان تن را
که چشم مو برون آورده کردم طوق گردن را.میرزا معز فطرت ( از آنندراج ).
( مصدر ) ۱ - ذوب کردن آب کردن گداختن. ۲ - لاغر کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم
💡 از فراق مادرش بر سینه، داغ جان گداز از سنان و نیزه ها بر جسم، زخم بی شمار
💡 در ثنای تو سخن را نرسد غیر گداز همچو شبنم که به خورشید درآید به جدل
💡 اواخر شب بود، على (ع ) همراه فرزندش حسن (ع ) كنار كعبه براى مناجات و عبادت آمدند،ناگاه على (ع ) صداى جانگدازى شنيد، دريافت كه شخص دردمندى با سوز و گداز دركنار كعبه دعا مى كند و با گريه و زارى، خواسته اش را از خدا مى طلبد.
💡 غرض آن است كه سفر رحمت رحيميه از آن مردان الهى است زيرا با رجوع به دفتردل آنان خواهى يافت كه جز آه و ناله و سوز و گداز و تصرع و ندارى، چيز ديگرىنوشته نيست.
💡 به هر حال، تكرار مصيبت او نه تنها از سوز و گداز دلها نمى كاهد و خسته كننده نيست؛بلكه دلها را مشتعل مى سازد و جلا مى بخشد وصيقل مى دهد.