لغت نامه دهخدا
چاره راست کردن. [ رَ / رِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تدبیر کردن. در صدد اصلاح کاری برآمدن:
چو شیرین دید کایشان راستگویند
به چاره راست کردن چاره جویند.نظامی.
چاره راست کردن. [ رَ / رِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تدبیر کردن. در صدد اصلاح کاری برآمدن:
چو شیرین دید کایشان راستگویند
به چاره راست کردن چاره جویند.نظامی.
تدبیر کردن. در صدد اصلاح کاری بر آمدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر جهان همه حور بهشت خواهد بود چه چاره چون به خیالم جز او نمی آید
💡 قضا نتانم کردن دمی که بیتو گذشت ولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست
💡 بگو عزیز من آخر کنون چه چاره کنم چو دل ز دست برون رفت همچو تیر از شست
💡 در اين باره قريش نمى توانست به مردم بگويد: على امتيازات ما را لغو كرد؛ بياييد بااو بجنگيم ! و لذا چاره را در آن ديد بانگ را برآورد:
💡 مرا دلیست به حال از فراق صورت آن بت که هیچ چاره ندانم به جز نهفتن حالش
💡 سر به پای خم نهاده ساکن میخانه ایم عیب ما جانا مکن ما را ز مأوا چاره نیست