پیچان گشتن

لغت نامه دهخدا

پیچان گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) پیچان شدن. پیچان گردیدن. با پیچ و خم شدن. پیچنده گشتن: اقلعط الشعر اقلعطاطاً؛ پیچان گشت موی. ( منتهی الارب ).
- پیچان گشتن از غمی ( تشویشی یا رنجی )؛ بی آرام و پرتشویش گردیدن دل بدرد آمدن از اندوهی:
چو بشنید بهرام گفتار اوی
دلش گشت پیچان ز کردار اوی.فردوسی.چو ازکار رومی بپرداخت شاه
دلش گشت پیچان ز بهر سپاه.فردوسی.پر از درد شد شه ز تیمار او
دلش گشت پیچان ز کردار او.فردوسی.چو ویس از درد دل نالید بسیار
ز بس تیمار پیچان گشت چون مار.فخرالدین اسعد ( ویس ورامین ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- باپیچ و خم شدنپیچنده گشتن: اقلعط الشعر اقلمطاطا پیچان گشت موی. ۲- مضطرب شدن بی آرام گشتن مشوش شدن از غمی یا دردی: پر از درد شد شه ز تیماراو دلش گشت پیچان ز کرداراو... ( فردوسی )

جمله سازی با پیچان گشتن

💡 شوریده سرم، طرهٔ پیچان تو دارد آشفته دلم، زلف پریشان تو دارد

💡 چو شاهنشه زمانی بود پیچان دل اندر آتش اندیشه سوزان

💡 همی رفت پیچان به ایوان خویش به یزدان سپرده تن و جان خویش

💡 چو آمد از آن مرز و کشور به در عنان کرد پیچان سوی باختر

💡 چاک گریبان تو، صحن گلستان تو سنبل پیچان تو، چنبر باد سحر

💡 چو افتاد از جای برخواست زود بزد دست پیچان سنان در ربود

آویزون یعنی چه؟
آویزون یعنی چه؟
برگزیده یعنی چه؟
برگزیده یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز