لغت نامه دهخدا
پیروزه فامی. [ زَ / زِ ] ( حامص مرکب ) فیروزجی. فیروزه ای.
پیروزه فامی. [ زَ / زِ ] ( حامص مرکب ) فیروزجی. فیروزه ای.
فیروزه یی فیروز جی پیروزه گونی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بیارد سوی بوستان خلعتی که لولوش پود است و پیروزه تار
💡 به ماتم سرای فنا چون رسیدی جگر خسته و جامه پیروزه بهتر
💡 درختی درو شاخ بروی هزار ز پیروزه برگش ز یاقوت بار
💡 ز بهر آنک ز پیروزه فرخیست نشان ز بهر آنک ز بیجاده روشنیست اثر
💡 از آن پس که در باغ بلبل بساخت ز بیجاده تاج و ز پیروزه تخت