پوست واشده

مترادف‌ها

پوست کنده

لغت نامه دهخدا

پوست واشده. [ ش ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) پوست برکنده شده. از پوست برآمده. پوست به یک سوی شده. پوست بازشده.

فرهنگ فارسی

پوست برکنده شده برکنده شدن پوست

جمله سازی با پوست واشده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نعلی‌ست مه از اَبرَشِ او واشده از پی گویی‌ست خور از اَشقَرِ او نازده بر دم

💡 غنچه‌ای، در هر طرف، با عندلیبی واشده خوش تماشایی‌ست یکسر دیده شو چون گلستان!

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران