لغت نامه دهخدا
وارد گشتن. [ رِ گ َت َ ] ( مص مرکب ) درآمدن. ( یادداشت مؤلف ). داخل شدن.ورود. وارد شدن. || مطلع گشتن. واقف گشتن. به رموز کاری آشنا شدن. و رجوع به وارد شدن شود.
وارد گشتن. [ رِ گ َت َ ] ( مص مرکب ) درآمدن. ( یادداشت مؤلف ). داخل شدن.ورود. وارد شدن. || مطلع گشتن. واقف گشتن. به رموز کاری آشنا شدن. و رجوع به وارد شدن شود.
در آمدن داخل شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ما در این شهر گداییم و گدای خودتیم به تو وارد شده نازل به فنای خودتیم
💡 نصّ قرآن به نام خالق ما وارد است قوله «له الاسما»
💡 بر آدمی ز غفلت اگر واردی رود تو نیز درگذر که ز فرزند آدم است
💡 تیغ حیدر صفدر آنچنان دو نیمش کرد کز فراز زین یکسر وارد جحبمش کرد
💡 غریبی گر شود وارد به ایشان به چشم خود نهند از مهر، جایش
💡 گفت شه بهر چه مقصود آمدی چیست مطلب کاین چنین وارد شدی