لغت نامه دهخدا
مهارگسیخته. [ م َ / م ِ گ ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) مهارگسسته. خودسر.
مهارگسیخته. [ م َ / م ِ گ ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) مهارگسسته. خودسر.
مهار گسسته ٠ خودسر ٠
💡 بعل شاعریست جوان، افسار گسیخته، لذت طلب و بی بند و بار که مایل است همه خواستهای درونی خود را تا حد کمال دنبال کند و در این راه به هیچ قاعده و قانون اخلاقی و اجتماعی پایبند نیست. اما عاقبت دراین راه، همه دوستان و همراهان خود را نابود میکند و سرانجام خود نیز تنها در گوشه ای از یک جنگل سیاه و تاریک به دور از چشم همه جان میدهد.
💡 شاهرخ توانست از سرزمینهای از هم گسیخته، قلمرو تقریباً یکپارچهای فراهم سازد و با همسایگان و رقیبانش روابط دوستانهای برقرار کند. چنانکه سفیرانی از چین، هند، شروان و دشت قپچاق به دربار او آمد و شد داشتند
💡 این نکته در مورد Bio-MEMSهای قابل کاشت برای تحویل دارو حائز اهمیت است که به از هم گسیخته شدن دستگاه، تخلیهٔ دوز، احاطه شدن دستگاه با بافت فیبروز و explantation دستگاه توجه شود.