لغت نامه دهخدا
مالامال کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پر کردن. لبریز کردن. رجوع به مالامال شود.
مالامال کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پر کردن. لبریز کردن. رجوع به مالامال شود.
پر کردن لبریز کردن
💡 دل کنار از جیب مینشناختی آن دم که عشق داشت مالامال از خون جگر جیب و کنار
💡 چنان کز پرتو خورشید انجم محو می گردد هزاران عقده از یک جام مالامال بگشاید
💡 با توجه به تاریخ طولانی تمدن در منطقه قوچان، این خطه از این مرز پرگهر، سینهای مالامال از تاریخ و فرهنگ دارد و در هر گوشه از این منطقه اثری تاریخی خفتهاست که یادگار تاریخ کهن این سرزمین است. از مکانهای تاریخی قوچان میتوان به مناطق زیر اشاره نمود:
💡 در اين موقع در مسجد جامع كه مالامال از جمعيت بود، عبداللّه بن عباس بپا خاست و مردم رابه بيعت با حسن بن على تشويق كرد. مردم با شوق و رغبت با امام حسن بيعت كردند. و اينروز، همان روز وفات پدرش، يعنى روز بيست و يكم رمضانسال چهلم از هجرت بود.
💡 پيغمبر صلى الله عليه و آله اينها همه را مى ديد و دو حالت متضاد روحش را لبريز مىساخت: شوقى آميخته با غم و سرورى به رنگ تأ ثر وجودش را احاطه مى كرد، چهره اشمى شكفت ولى چشمانش نيز از اشك مالامال مى گرديد.
💡 ز سیلاب می گلرنگ عالم می شود ویران ز ساقی عکس اگر در جام مالامال من افتد