فرهنگستان زبان و ادب
[نجوم] ← کَلَف
[نجوم] ← کَلَف
💡 برو چون قطب ساکن باش و بر جای نه خورشیدی که عالم گرد باشی
💡 تو خورشیدی از آن ذرّات عالم شدند اینجا برِ تو شاد و خرّم
💡 وز آنجا همچو خورشیدی روان شد چو سایه هر دو عالم زو نهان شد
💡 وز شاخ نسترن رخ خورشید جلوه گر خورشیدی آنچنان که بود شام را وطن
💡 تو چشمهٔ خورشیدی من ذرهٔ محتاجم تو خواجهٔ مستغنی، من بنده مسکینم
💡 چو ذره مضطربم در هوای خورشیدی که زیر سایة زلفش خرد کند مأوا