لغت نامه دهخدا
فریضه گشتن. [ ف َ ض َ / ض ِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) واجب شدن. فرض شدن. فریضه گردیدن: پس فریضه گشت سالاری محتشم را نامزد کردن. ( تاریخ بیهقی ). رجوع به فریضه شود.
فریضه گشتن. [ ف َ ض َ / ض ِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) واجب شدن. فرض شدن. فریضه گردیدن: پس فریضه گشت سالاری محتشم را نامزد کردن. ( تاریخ بیهقی ). رجوع به فریضه شود.
واجب شدن. فرض شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صبوح محضِ فریضه ست خاصه در شبِ عید چنان که وقتِ نمازت فراغِ بال دهد
💡 تا هرچه رسد ز نیش آن نوش دارم به فریضه تن فراموش
💡 چون ادای فریضه شد، بودم گه بتسبیح و، گاه در تهلیل
💡 خموش بودن بر صعوهٔ فریضه بود که در حوالیِ او اژدها بود جوشان