فرو میراندن

مترادف‌ها

کشتن، نابود کردن، از پا درآوردن

متضادها

بالا آوردن، برانگیختن

لغت نامه دهخدا

فرومیراندن. [ ف ُ دَ ] ( مص مرکب )میرانیدن. کشتن و از میان بردن. ( یادداشت بخط مؤلف ): حرارت غریزی را فرومیراند و هلاک کند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). || خاموش کردن چراغ، شمع، آتش و جز آن. رجوع به فرومردن و فروکشتن شود.

فرهنگ فارسی

میرانیدن. کشتن و از میان بردن.

جمله سازی با فرو میراندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اگر خدا، با میراندن پادشاه آلمانی‌ها، آن هم درست در لحظه‌ای که می‌رفت تا از مرزهای سوریه بگذرد، مشّیت و محبت خود را نسبت به مسلمانان نشان نداده بود، امروز باید می‌نوشتیم که سوریه و مصر سابق بر این به جهان اسلام تعلق می‌داشتند

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران