فراخ ابرویی
مترادفها
ابروگشاد
لغت نامه دهخدا
( فراخ آبرویی ) فراخ آبرویی. [ ف َ ] ( حامص مرکب ) خوشی بابرکت و زندگانی خرم. ( ناظم الاطباء ). آبرومند زیستن. با آبروی زیاد بودن. در مآخذ دیگر یافت نشد.
فراخ ابرویی. [ ف َ اَ ] ( حامص مرکب ) به عشرت گذراندن وبا مردم به شکفتگی برخوردن. ( آنندراج ):
چو بنمود شاه از سر نیکوی
بدان تنگ چشمان فراخ ابروی.نظامی.رجوع به فراخ آبرویی شود.
فرهنگ فارسی
( فراخ آبرویی ) خوشی با برکت و زندگانی خرم. آبرومند زیستن.
به عشرت گذراندن و با گشادگی با مردم برخورد کردن.
جمله سازی با فراخ ابرویی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به پیری هم ز قلاب محبت نیستم ایمن قد خمگشته جیبم میکشد تا ناز ابرویی
💡 هر دلی گشت گرفتار کمان ابرویی از هدف بودن پیکار بلا، ناچار است
💡 بهار رفت و نچیدم گل از بر رویی گذشت عید و ندیدم هلال ابرویی
💡 قبول سجده را لازم بود، محراب ابرویی به کیش من قضا باید کند زاهد نمازش را
💡 کند هر ملتی در بندگی بر قبلهای رویی چو نیکو بنگری دارند جمله رو بر ابرویی
💡 مدتی گوشه گرفتم ز خدنگاندازان عاقبت گشت دلم صید کمان ابرویی