لغت نامه دهخدا
غریب شناس. [ غ َ ش ِ ] ( نف مرکب ) آنکه غریب را شناسد. رجوع به غریب شمار و حاشیه 2 همین صفحه شود.
غریب شناس. [ غ َ ش ِ ] ( نف مرکب ) آنکه غریب را شناسد. رجوع به غریب شمار و حاشیه 2 همین صفحه شود.
( صفت ) آنکه غریب را شناسد غریب آشنا.
💡 درین زمانه نه یاری نه غمگساری هست غریب کشور خویشیم روزگاری هست
💡 دشمن هر آنچه کرد نه جای شکایتست بر دوستان بود ستم از دوستان غریب
💡 نمی توان ز غریبی به گرد فکر رسید اگر به فکر شود همسفر غریبی من
💡 یک اهل دل به سایه دیوار ما نخفت بالین یک غریب نگردید خشت ما
💡 چه کردهام من مظلوم بیگناه غریب که چشم خود به من از روی رحم وانکنید
💡 نهان بکنج غمت بیتو داد جان مشتاق چو آن غریب که در گوشه نهان میرد