لغت نامه دهخدا
عطرگردان. [ ع ِ گ َ ] ( نف مرکب ) گرداننده عطر. آنکه یا آنچه عطر را بگرداند. آنچه عطر را در پراکند.که خوشبوی را به هر سوی برد و نشر دهد:
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم.حافظ.
عطرگردان. [ ع ِ گ َ ] ( نف مرکب ) گرداننده عطر. آنکه یا آنچه عطر را بگرداند. آنچه عطر را در پراکند.که خوشبوی را به هر سوی برد و نشر دهد:
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم.حافظ.
گرداننده عطر آنکه یا آنچه عطر را بگرداند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز گردان ایران برآمد خروش همی کر شد از نالهٔ کوس گوش
💡 که جز از دین بنزد آن مردان همچو گردی است بر هوا گردان
💡 نرنجیدم ز سیر چرخ گردان درونم پاک بود و روی، رخشان
💡 یا رب ز قناعتم توانگر گردان وز نور یقین دلم منور گردان
💡 چنان بد که هر شب ز گردان هزار به بزم آمدندی بر شهریار
💡 فلک گردان بود چون من بگردم زمین برجا بود چون من بجایم