لغت نامه دهخدا
صحرای اسحاق. [ ص َ ی ِ اِ ] ( اِخ ) از طسوج لنجرود است. ( تاریخ قم ص 113 ).
صحرای اسحاق. [ ص َ ی ِ اِ ] ( اِخ ) از طسوج لنجرود است. ( تاریخ قم ص 113 ).
از طسوج لنجرود است
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شب که دامان سر زلف توام در چنگ بود دامن صحرای محشر بر جنونم تنگ بود
💡 چاکتر از جیب ماست سینهٔ سینای دل پاکتر از چشم ماست، دامن صحرای عشق
💡 شیریکه حدوثش راست صحرای قدم بیشه چون ذات خدا افزون از حیز اندیشه
💡 عالم انس از فراموشان وحشت مشربیست گردباد این گل به سر زد آخر از صحرای خویش
💡 تنگی صحرای امکان مانع جمعیت است جمله باهم در فضای لامکان گردند جمع
💡 پیل این صحرای اول با جلاجلهای نور گرد ملکت برطریق پاسبانی آمد است