لغت نامه دهخدا
( شهرآرائی ) شهرآرائی. [ ش َ] ( حامص مرکب ) شهرآرایی. آذین بندی شهر:
عروس شب چو نقش افکند بر دست
به شهرآرائی انجم کله بست.نظامی.اشراف خلایق بخدمت استقبال مسارعت نمودند و اصناف دیگر بشهرآرائی مشغول گشتند. ( جهانگشای جوینی ).
( شهرآرائی ) شهرآرائی. [ ش َ] ( حامص مرکب ) شهرآرایی. آذین بندی شهر:
عروس شب چو نقش افکند بر دست
به شهرآرائی انجم کله بست.نظامی.اشراف خلایق بخدمت استقبال مسارعت نمودند و اصناف دیگر بشهرآرائی مشغول گشتند. ( جهانگشای جوینی ).
( شهر آرائی ) شهر آرایی آذین بندی شهر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که پیران بدان شهر بد با سپاه که دیهیم ایران همی جست و گاه
💡 دلیران ایران ز پس تا به شهر برفتند و کشتند از ایشان دو بهر
💡 نهان راهی است از حق تا دل خلق بپرس از شیخ شهر آن ره کدام است
💡 وز آن پس بدو گفت کای نیکبهر سزد گر رخ آری کنون سوی شهر
💡 بر لب شط مرد هنگامه نهاد غلغله در شهر بغداد اوفتاد
💡 زتاریخ شاهان شنیدم چنین که کاوس در شهر ایران زمین