لغت نامه دهخدا
شاخ پیوست کردن. [ پَی / پِی وَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پیوند کردن نهال که آن را برگ پیوند گویند. ( آنندراج ذیل پیوست کردن ):
درخت عیش ما پیوسته بارآرد بر محنت
کند گر بوستان پیرا ز شاخ خلد پیوستش.علی نقی کمره ای ( از آنندراج ).
شاخ پیوست کردن. [ پَی / پِی وَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پیوند کردن نهال که آن را برگ پیوند گویند. ( آنندراج ذیل پیوست کردن ):
درخت عیش ما پیوسته بارآرد بر محنت
کند گر بوستان پیرا ز شاخ خلد پیوستش.علی نقی کمره ای ( از آنندراج ).
پیوند کردن نهال که آنرا برک پیوند گویند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از این معنی که او را دست دادست از اینسانش دمی پیوست و دادست
💡 چون لاله مرا دلی ست پرخون پیوست برکنده شکوفه وار چون نرگس مست
💡 هیچ کس را از زمانه حاصلی در دست نیست هیچ کس را در جهان آسایشی پیوست نیست
💡 وصال بایدت از خویش بگسل ای فانی که هر که او ز خودی شد جدا باو پیوست
💡 گِل و بیلست او را کار پیوست ببیل او ترا کی گل دهد دست