سربریده گشتن
مترادفها
گردن زده شدن، سر بریده شدن
لغت نامه دهخدا
سربریده گشتن. [ س َ ب ُ دَ / دِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) جدا گشتن. منقطع گشتن. دور گشتن. کناره گرفتن: و چنان از خلق سربریده گشتم که چون روز بود از بیم آنکه نباید کسی مرا از او به خود مشغول کند گفتم خداوندا به خودم مشغول گردان. ( تذکرةالاولیاء عطار ).
فرهنگ فارسی
جدا گشتن منقطع گشتن دور گشتن
جمله سازی با سربریده گشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سربریده بود در کنار عاشق را چنان که بر سر زانو نهد کسی دستار
💡 ز نشئه می سر بازی وفا سر مست سربریده پرخون گرفته بر سر دست
💡 با این سربریده چه غماز پیشه است مگذار پای شمع به آن انجمن رسد
💡 مرید شبنم تردست شو درین گلزار سربریده به دامان آفتاب انداز
💡 ای نای سربریده بگو سر بیزبان خوش میچشان ز حلق از آن دم که میچشی
💡 جان به جان پیوست و قالبها چخید چون دو مرغ سربریده میطپید