لغت نامه دهخدا
سالم سنهوری. [ ل ِ س ِ ] ( اِخ ) رجوع به سالم بن محمد عزالدین بن محمد ناصرالدین السنهوری شود.
سالم سنهوری. [ ل ِ س ِ ] ( اِخ ) رجوع به سالم بن محمد عزالدین بن محمد ناصرالدین السنهوری شود.
💡 سالم آن رنجور کش بر سر گذارد پا طبیب خرم آن غمگین که در بر باشد او را غمگسار
💡 چه باشد حال ما سرگشتگان در حلقه زلفی که گوی آسمان سالم نجست از زخم چوگانش
💡 این روستا در دهستان سالمی قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۲٬۱۷۳ نفر (۳۷۵خانوار) بودهاست.
💡 به باغ روزگار آن خودستا مرغ کهن سالم که خود می سنجم و خود می سرایم داستان خود
💡 البته موشک تاو در صورتی که از بالا به تانک برخورد کند، میتواند به آن آسیب برساند؛ ولی سرنشینان آن سالم خواهند ماند و میتوانند صحنه را به سلامت ترک کنند.
💡 چنین خواهد به هم انداخت ساقی گر حریفان را زسنگ فتنه سالم شیشه و جامی نمی ماند