رعشه ناک
لغت نامه دهخدا
رعشه ناک. [ رَ ش َ / ش ِ ] ( ص مرکب ) لرزان. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ):
دوش کز موج سرشکم آسمان پرهاله بود
می به دست رعشه ناکم شعله جواله بود.فطرت ( از آنندراج ).|| شبیه به لرزه. ( ناظم الاطباء ). || آنچه تولید رعشه کند. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - ارزان. ۲ - آنچه تولید رعشه کند.
جمله سازی با رعشه ناک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حكم بن ابى العاص از روى مسخره راه رفتن حضرت را تقليد مى كرد، حضرت فرمود:همين گونه باش ! و او پيوسته به حال رعشه بود تا مرد.
💡 دست مخمورانهای از ناز بردوشم فکند کامشب از دهشت به دست رعشه دوشم هنوز
💡 در همسايگى ما (دخترى به مرض رعشه مبتلا شد) نزد هر دكتر و طبيبى او را بردند،نتيجه اى نگرفتند. يعنى: دكترها تشخيص مرض ندادند.
💡 درین خمار به فریاد ما رس! ای ساقی که غیر رعشه کسی دست ما نمیگیرد
💡 دل بیتاب هم زان چشم می پوشد نظر صائب اگر مخمور دست رعشه دار از جام بردارد
💡 از عزیزیهای غربت دل نمی گیرد قرار آب در صلب گهر بی رعشه سیماب نیست