لغت نامه دهخدا
دوده سای. [ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) که دوده مرکب ساید. که دوده مرکب سازد نوشتن را:
انجمند از بهر کلکش دوده سای
لاجرم جرم زحل حل کرده اند.خاقانی.
دوده سای. [ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) که دوده مرکب ساید. که دوده مرکب سازد نوشتن را:
انجمند از بهر کلکش دوده سای
لاجرم جرم زحل حل کرده اند.خاقانی.
که دوده مرکب ساید.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به گرد اندرت دوده بودند جمع بدانسان که پروانه برگرد شمع
💡 قلم که دایم و صّافی کمال تو کرد رخش به دوده خجلت همیشه اندوده ست
💡 شبی در تیرگی از حد گذشته چو نیل و دوده در قطران سرشته
💡 سپاه شاه کشیدندشان ز کوه بدشت بیامدند ز دوده دل و ز دو ده سنان
💡 بز دوده ئی ز رنگ حوادث چو آینه ملک عراق و عرصه ی ایران به تیغ و رای